|
شعری از سجاد سوری:
دستی پرده را کنار کشید و دستی شیشه ی عینک را دیدی چطور دستی دستی عاشق شدیم !
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 20:38 توسط مهرداد احمدی |
حوضی از سنگ... نیمکتی از سنگ... مردی کنارم نشست بلند شدم رفتم. + نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 20:58 توسط مهرداد احمدی |
یک شعر از ایوب بخت آزما:
برادرم ایستاد قدش از چوبه ی دار بلندتر بود اسمش را خط زدند وانگشت ها باغ همسایه را نشان داد
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 20:23 توسط مهرداد احمدی |
آخرش لباسهامان را پاره می کنیم می زنیم زیر خنده می زنیم زیر گریه می زنیم زیر همه چیز ما متعلق به این شهر نیستیم چشمهای تو تنها رقص را می شناسند و جادو را وقتی نمی توانیم این احساس لعنتی را به هم بگوییم، بشر حق ندارد به اختراع زبان افتخار کند! تنها یکبار دیگر به هم نگاه می کنیم بعد تا شب منتظر می مانیم: خودم را در پنبه زار های گوش ات آتش می زنم + نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 19:59 توسط مهرداد احمدی |
سرنوشت من این بود که تکرار کنم: برگرد! حتی حالا که برگشته ای + نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 20:58 توسط مهرداد احمدی |
آنها به من می خندند نمی دانند ، من بیشتر به آنها می خندم + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 21:33 توسط مهرداد احمدی |
۱ دست تکان دادی و در یک چشم به هم زدن باران گرفت دو مرد با دو چتر سیاه تا گلو در چشمهایت فرو رفتند. ۲ سوختم... سوختم... سوختم... و سوختم لااقل یکی را باور کن! ۳ تاب خالی بارها آمد و رفت و آخر حرف دلش را نزد. + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 12:9 توسط مهرداد احمدی |
|